خلوتگاه من و دل

اینجا دلتنگی هامو خاطرات و روز مرگیهامو مینویسم

 

پرنده های قفسی

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰

 

داشتم به این شعر سیاوش قمیشی گوش میکردم

 

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس کز میکنن کنج قفس

نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه

هرکی بریزه شادونه فکر می کنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن با آسمون غریبن

این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن

تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره

چشمه ی کوهِ مشرق چه راه دوری داره

چه می دونن به چی میگن ستاره

بعضی آدما تو این دنیا مثال کاملی از همین شعرند

دنیاشون خیلی کوچیکه

مغزشون هم به همین اندازه کوچیکه

برای همین مشکلات براشون خیلی بزرگ جلوه میکنه فکر میکنند با رفتن کسی از زندگی دنیا به آخر رسیده طی سال 94 تا 95 سه نفر از بهترین افراد زندگیم رو از دست دادم همون موقع خیلی ها به من گفتم خدا صبرت بده چطور این همه  مصیبت رو تحمل میکنی ؟

خب اگر میخواستم احساسی برخورد کنم که نابود میشدم

فکر کردم تو باور ما مسلمونها عزیز ترین کَس پیامبرمونه و بعدش حضرت علی . بعد از فوت پیامبر و شهادت حضرت علی حتی دنیا یک صدم ثانیه هم توقف نکرد. باور من اینه که تا زنده هستیم به داد هم برسیم به هم خدمت کنیم بعد از مرگ من چه فایده ای داره که افراد خانواده و یا دوستان خودشون رو بزنند

اون موقع به اعتقاد ما ، باید خیرات داد قرآن خوند و از این قبیل کارها

واقعیت اینه که با روزگار نمیشه مقابله کرد چون نابودت میکنه باید خودت رو با شرایط وفق بدی باید در اراده و تصمیمت (البته عاقلانه) مصمم باشی

نه اینکه بشینی و غصه بخوری

همین،  گفتم که یادم باشه دنیا گذراست و غصه خوردن فایده ای نداره

 

 

تولد نیوشا

شنبه هجدهم دی ۱۴۰۰

 

این سه روز رو هم درگیر نیوشا بودیم

چهارشنبه بردمش سونوگرافی خدا رو شکر طحالش زیاد مشکل نداشت ولی باید با دارو رفع بشه

دلم خیلی براش میسوزه دائم تهوع داره هیچی نمی تونه بخوره به دکترش پیام داد نتیجه سونو رو براش فرستاد گفت خدا رو شکر خوبه

پنچشنبه صبح از خواب که بلند شد حالش بد بود همینجوری عوق میزد. گفتم با یه دکتر دیگه مشورت کن ببین چی میگه یه دکتر فوق تخصص براش پیدا کردم زنگ زد بهش یه سری دارو براش تجویز کرد

رفتیم داروخانه گرفتم

تا ساعت 7 شب زیر سرم بود خیلی بهتر شد

بعد رفتیم شیرینی فروشی برای تولدش یه کیک گرفتیم  و اومدیم خونه تولدش بود و مهری رفته بود براش بادکنک گرفته بود خلاصه یه جشن خیلی مختصر براش گرفتیم و رفت خوابید

دیروز هم دوباره بردمش برای سرم تراپی

شب هم بردمشون بیرون تا 12 شب خیابون گردی  بعد اومدیم خونه داشتیم میوه می خوردیم که گفت بابا به من لیمو شیرین میدی ؟؟؟

بهش دادم دوتا سه تا،  خورد . گفت بازم داری ؟؟؟

گفتم نه تموم شد .

گفت باز میخوام

گفتم الان ساعت 12:30 شبه فردا برات میگیرم

گفت میخوام

ای خدا حالا از کجا پیدا کنم ؟؟؟

زنگ زدم به میوه فروشی سر کوچه شانسش باز بود گفتم دو کیلو لیمو شیرین برام بیار

تا ساعت 2 داشت میخورد

خدا رو شکر خیلی بهتر بود بعد از چند روز بالاخره میلش به چیزی باز شد

امروز هم دوباره میبرمش سرم تراپی امیدوارم هر چه زودتر سلامتیشو به دست بیاره

دو سه روز دیگه امتحاناتش شروع میشه

 

 

14 دی

سه شنبه چهاردهم دی ۱۴۰۰

 

دیروز قبل از ظهر نیوشا زنگ زد گفت سلام بابایی

لحن صداش خوب بود و من جون گرفتم

خدا رو شکر بعد از گذشت چند روز که حالش بد بود ، سرحال بود و این خیلی بهم انرژی داد

خدا رو شکر بعد از چند شب یه خواب عمیق و خوبی کردم

امرو هوا سرد بود . این سرما اصلا بهم حال نمیده نه برفی اومده و نه بارونی هوا آلوده است و  فقط سرما داره

 

 

 

نیوشا

یکشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۰

 

نیوشا هنوز خوب نشده

خونه خیلی ساکت و غمباره هیچ کسی حوصله نداره

امروز میبرمش پیش دکترش شاید بخواد عملش کنه

دختر عزیزم داره درد میکشه و کاری از دست من ساخته نیست

براش دعا کنید

 

 

اُمیکرون

چهارشنبه هشتم دی ۱۴۰۰

 

دو شب پیش طبق معمول به حسن زنگ زدم

گفت محمد اُمیکرون گرفته و خودش رو قرنطینه کرده

معلوم شد یکی از اون دخترا، مریض شده بوده و بیشعور اومده توی جمع ما

شانسی که آوردیم نیوشا و خاله نگرفتند چون بدن هر دو ضعیف شده

نمی دونم این چه کاریه که دو تا غریبه توی یه جمع خانوادگی حضور داشته باشند

خودشون خانواده دارند و در شبی که همه سعی میکنند در جمع خانوادگی دور هم باشند میان توی یه جمع غریبه

اصلا نمی تونم این دهه هفتادی ها رو درک کنم

دهه هشتادی ها که جای خود دارند

هر چقدر هم که نیوشا اون شب بهشون متلک انداخت انکار تو گوش خر یاسین می خوند

عزمشون رو جزم کرده بودند که محمد رو به دام بیندازند

دیشب به محمد گفتم هر کاری تاوان خودش رو داره با یه اعتماد به نفسی میگفت عمو تو خودت می دونی که چقدر دختر دور و بر من هستند

گفتم عوضی همه پسرهایی که ادعای خوش تیپی دارند آخر یه دختر عتیقه گیرشون افتاده اینقدر به خودت غره نشو

اگه یکی از خانواده من دچار شده بودند هر دوتاتون رو پاره می کردم

خطر از بیخ گوشمون رد شد

 

 


برچسب‌ها: اُمیکرون
 

 

دروغگو

سه شنبه هفتم دی ۱۴۰۰

 

میگم دروغ خیلی بده و حال منو خیلی خراب میکنه

برای بعضی ها دروغ مثل نون شبه اصلا اگه دروغ نگن روزشون شب نمیشه

برعکس، من اصلا نمی تونم دروغ بگم اصلا بلد نیستم دروغ بگم

مثل پینوکیو میشم هر کسی روبروی من باشه دقیقا میفهمه دارم دروغ میگم

برای همین از سالها قبل تلاش نکردم که دروغ بگم

خیلی جاها تاوان راست گفتن رو دادم ولی الان که فکرشو میکنم پشیمون نیستم

یک خانواده نزدیک داریم که دروغ میگه در حد لیگ برتر اصلا بهشون هم نمیخوره که اهل دروغ باشند

اسم مستعارشون رو میذارم مرد : ممولی زن : کبری

مثلا یه دفعه سالها قبل با حسن رفته بودیم خونشون یه کاسه شاهدونه آورده بودند برامون ممولی شروع کرد به رفتن منبر

از خواص شاهدونه گفت و نهایتا گفت این شاهدونه ها که میبینید من دونه 5هزارتومان میفروشم من اولش اصلا بهش فکر نکردم و به عمق فاجعه پی

نبرده بودم ولی حسن که خودش ید طولایی در خالی بندی داره گُرخید و تا دقایقی هنگ کرده بود و یهو به من رو کرد و گفت علی این چی میگه

من که تازه فهمیده بودم چی شده اصلا نمی دونستم چی باید گفت

یه پسرخاله دارم اسمش اُمیده که یک سال از من کوچکتره و با هم بزرگ شدیم نمی دونم چرا همیشه نسبت به همه احساس حسادت میکنه خصوصا من

با اینکه اوضاع مالی و اجتماعیش از من خیلی بهتره ولی باز ...

ده سال قبل با خانواده امید رفته بودیم توی باغشون برای سیزده به در

امید خیلی فضوله و من اصلا نمی تونم با این مسئله کنار بیام ( یه پست از امید میذارم)

یه آلاچیق جلوی درب باغشون بود که شاید فضای اون کلا 9 متر بیشتر نمی شد و تا زمانی که من یادم میاد ازش بعنوان انباری استفاده می شد یهو دیدم

امید اومد توی باغ و به من گفت علی این ماشین که توی آلاچیقه مال کیه ؟؟؟

من گفتم اونجا انباریه اشتباه میکنی گفت نه بابا . بخدا یه ماشین اونجاست . با هم رفتیم و از لابلای چوبهای آلاچیق نکاه کردیم دیدیم یه پژو 405 صفر به طور

ماهرانه ای استتار شده طوری که لشگر نازی هم قادر به پیدا کردن اون نبود و اگر حس فضولی امید نبود هیچ کسی نمی تونست اون رو پیدا کنه (روی ماشین

چادر کشیده شده و روی اون هم برگ ریخته بودند)

من مهناز رو صدا کردم گفتم این ماشین توی آلاچیق مال کیه ؟؟ گفت من نمی دونم 

کبری خانوم  رو صدا کرد و گفت این ماشین مال کیه گفت : نمی دونم

یعنی طوری حرف زد که انگار ازش بیخبره

بعد هم که دید نمی تونه جمعش کنه گفت خریدیم

یا مثلا 4-5 سال پیش یه خونه توی تهرانپارس خریده بودند و کلا میگفت این خونه مال ما نیست مادر قاسم (قاسم دامادشه)خریده و داده ما بشینیم

توش(یعنی اگه این قاسم نبود نمی دونم چه خاکی به سرش میریخت)

حالا این کبری خانم که حرفش رو میزنم چادری و اهل کلاس های قرآن و از این حرفاست نمی دونم شاید خدای اون دروغ رو حلال کرده یا شاید اینا جزو دروغ

های مصلحتیه به عبارتی اگه راستش رو بگه جونش در خطره

 


برچسب‌ها: دروغگو
 

 

شب یلدا

شنبه چهارم دی ۱۴۰۰

 

خب همانطور که قرار بود دوشنبه عصر رفتیم اصفهان

از جاده قدیم رفتیم ساعت 6 ناهار رو رستوران بعثت خوردیم و ساعت 9 هم رسیدیم

شب رسیدیم چه بارونی توی جاده میومد چه حالی داد

شب یلدا همه جمع بودند مریم و آرش دوتا از دوستای مهناز خانواده ما و خانواده حسن  و البته میلاد

دوستای مهناز خیلی دور محمد موس موس میکردند محمد هم که بدش نمی اومد میلاد هم برای خودش معرکه گرفته بود خلاصه یک شلوغ بازی بود که نگووو

تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و بعدش همه بیهوش. خیلی خوش گذشت

چهارشنبه وقت گرفته بودم برای سرویس ماشین که صبح بردم و خوابوندم تو نمایندگی

ساعت 5 زنگ زد که ماشین آمده است تعویض روغن و لنت شد 1260000 

پنجشنبه هم همه دور هم جمع بودیم و کلی خوش گذروندیم تا ساعت 3 بیدار موندیم

جمعه از صبح میخواستیم راه بیفتیم که ظهر تهران باشیم که حسن طبق معمول نگذاشت

ظهر بچه خواهرش اومد و دوستای مهنار هم که بهشون خوش گذشته بود اونجا بودند

ناهار بریونی خوردیم جای همتون خالی دور هم خیلی چسبید

ساعت 6  هم راه افتادیم و ساعت 10 خونه بودیم

خلاصه این هم از سفرنامه امسال

تا سال بعد کی باشه و کی نباشه

 

 

 
 

alireza jafari

 

موضوعات

بیوگرافی خوانندگان
اخبار موسیقی
ترانه
ترانه های قدیمی ایرانی
اجتماعی
خانواده
خاطره
 

برچسب‌ها

دانلود
متن ترانه
ترانه
رامین بی باک
رضا شیری
emo band
پویا بیاتی
علیرضا طلیسچی
امین رستمی
میثم ابراهیمی
احمد سعیدی
سیاوش قمصری
فرزاد فرزین
مرتضی پاشایی
بابک مافی
احمد صفایی
مهدی دارابی
امیرعلی
حمید عسکری
ندیم
 

آرشيو مطالب

اسفند ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۱
آبان ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آذر ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
خرداد ۱۴۰۰
اردیبهشت ۱۴۰۰
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
خرداد ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
آرشيو
 

پیوندهای روزانه

لینکدونی ابهر
 

پيوند ها

نیک صالحی
آموزش نقاشی
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

Weblog Themes By Blog Skin
 

 

 

اسلایدر

" />