میگم دروغ خیلی بده و حال منو خیلی خراب میکنه
برای بعضی ها دروغ مثل نون شبه اصلا اگه دروغ نگن روزشون شب نمیشه
برعکس، من اصلا نمی تونم دروغ بگم اصلا بلد نیستم دروغ بگم
مثل پینوکیو میشم هر کسی روبروی من باشه دقیقا میفهمه دارم دروغ میگم
برای همین از سالها قبل تلاش نکردم که دروغ بگم
خیلی جاها تاوان راست گفتن رو دادم ولی الان که فکرشو میکنم پشیمون نیستم
یک خانواده نزدیک داریم که دروغ میگه در حد لیگ برتر اصلا بهشون هم نمیخوره که اهل دروغ باشند
اسم مستعارشون رو میذارم مرد : ممولی زن : کبری
مثلا یه دفعه سالها قبل با حسن رفته بودیم خونشون یه کاسه شاهدونه آورده بودند برامون ممولی شروع کرد به رفتن منبر
از خواص شاهدونه گفت و نهایتا گفت این شاهدونه ها که میبینید من دونه 5هزارتومان میفروشم
من اولش اصلا بهش فکر نکردم و به عمق فاجعه پی
نبرده بودم ولی حسن که خودش ید طولایی در خالی بندی داره گُرخید و تا دقایقی هنگ کرده بود و یهو به من رو کرد و گفت علی این چی میگه
من که تازه فهمیده بودم چی شده اصلا نمی دونستم چی باید گفت
یه پسرخاله دارم اسمش اُمیده که یک سال از من کوچکتره و با هم بزرگ شدیم نمی دونم چرا همیشه نسبت به همه احساس حسادت میکنه خصوصا من
با اینکه اوضاع مالی و اجتماعیش از من خیلی بهتره ولی باز ...
ده سال قبل با خانواده امید رفته بودیم توی باغشون برای سیزده به در
امید خیلی فضوله و من اصلا نمی تونم با این مسئله کنار بیام ( یه پست از امید میذارم)
یه آلاچیق جلوی درب باغشون بود که شاید فضای اون کلا 9 متر بیشتر نمی شد و تا زمانی که من یادم میاد ازش بعنوان انباری استفاده می شد یهو دیدم
امید اومد توی باغ و به من گفت علی این ماشین که توی آلاچیقه مال کیه ؟؟؟
من گفتم اونجا انباریه اشتباه میکنی گفت نه بابا . بخدا یه ماشین اونجاست . با هم رفتیم و از لابلای چوبهای آلاچیق نکاه کردیم دیدیم یه پژو 405 صفر به طور
ماهرانه ای استتار شده طوری که لشگر نازی هم قادر به پیدا کردن اون نبود و اگر حس فضولی امید نبود هیچ کسی نمی تونست اون رو پیدا کنه (روی ماشین
چادر کشیده شده و روی اون هم برگ ریخته بودند
)
من مهناز رو صدا کردم گفتم این ماشین توی آلاچیق مال کیه ؟؟ گفت من نمی دونم
کبری خانوم رو صدا کرد و گفت این ماشین مال کیه گفت : نمی دونم 
یعنی طوری حرف زد که انگار ازش بیخبره
بعد هم که دید نمی تونه جمعش کنه گفت خریدیم
یا مثلا 4-5 سال پیش یه خونه توی تهرانپارس خریده بودند و کلا میگفت این خونه مال ما نیست مادر قاسم (قاسم دامادشه)خریده و داده ما بشینیم
توش(یعنی اگه این قاسم نبود نمی دونم چه خاکی به سرش میریخت)
حالا این کبری خانم که حرفش رو میزنم چادری و اهل کلاس های قرآن و از این حرفاست نمی دونم شاید خدای اون دروغ رو حلال کرده یا شاید اینا جزو دروغ
های مصلحتیه به عبارتی اگه راستش رو بگه جونش در خطره
برچسبها: دروغگو