خلوتگاه من و دل

اینجا دلتنگی هامو خاطرات و روز مرگیهامو مینویسم

 

هوس باز

سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲

 

چند وقتی بعنوان دانشجو همکار بود و بعد از طریق یکی از آشناهاش با رئیس واحد ارتباط گرفت و استخدام شد

خب من مسعود رو از بچگی میشناختم یک جا زندگی می کردیم و توی یک مدرسه درس می خوندیم یک سال از من بزرگتر بود

یادم میاد اون موقع ها خیلی خوش تیپ و قیافه بود و کلی دخترها خاطرخواهش بودند و اصلا ما رو تحویل نمی گرفت

بعد ها با هم یه مقدار صمیمی تر شده بودیم

سال 76 یا 77 بود که یه روز اومد سر کار و گفت یه دختره هست تو محل خیلی ازش خوشم اومده اما هر کاری میکنیم خانواده اش راضی نمی شن اون موقع یه رئیس صندوق رفاه داشتیم که تیمسار بازنشسته نیروی انتظامی بود حالا از روی رابطه چجوری آورده بودنش تو قسمت مالی خدا داند.

آدم خیلی خشک و مذهبی بود و فکر میکرد همه جا پادگانه

مسعود رفت باهاش صحبت کرد و دست به دامن اون شد

اون هم زنگ زد و با پدر دختره صحبت کرد بعدا راضی شدند که مسعود بره خواستگاری

خونه مهتاب یک خیابان بالاتر از خونه مسعود بود یعنی پیاده دوسه دقیقه

خلاصه با هر مصیبتی بود ازدواج سر گرفت

خونه مسعود اینا دو طبقه بود طبقه همکف یه واحد خدود 100 متری

و زیر زمین دو واحد 50 متری مسعود در یکی از واحد ها مستقر شد

تا یادم نرفته بگم تیمسار از دانشگاه رفت

دو سه ماهی از ازدواج مسعود نگذشته بود که یک روز چند دانشجو برای تکمیل مدارک وام اومده بودند

میز من انتهای سالن بود و همکاران میزهای جلوی من مینشستند

مسعود و محمد علی و یک دانشجو همکار و من بهشون مسلط بودم

من دیدم مسعود هی سرش رو بلند میکنه انار که دنبال چیزی میگرده و دوباره سرش رو میندازه پایین و به کارش مشغول میشه

اون روز گذشت

روز بعد بهم گفت علی دیروز یه دانشجو با خواهرش اومده بود رو دیدی؟؟

گفتم نه حواسم نبود چطور مگه ؟؟

گفت یکی اومده بود برای تکمیل مدارک که خواهرش نشسته بود روی صندلی

گفتم نه حواسم نبوده چی شده ؟

گفت از دختره خوشم اومد!!!

گفتم یعنی چی ؟؟

گفت دختره خیلی خوشگل بود

گفتم به تو چه

گفت دیروز عصر رفتم از توی پرونده شماره خونشون رو در آوردم و زنگ زدم

تلفن خونه مادربزرگش رو نوشته بود گفتم از دانشگاه زنگ میزنم و امین کار دارم خلاصه شماره خونه رو گرفتم

زنگ زدم از شانس من دختره برداشت و باهاش حرف زدم

من کلا هنگ کرده بودم

گفتم خب بعدش

گفت هیچی دیگه باهاش قرار گذاشتم

گفتم مسعود تو سه ماه نیست ازدواج کردی این کار یعنی چی ؟؟؟

گفت خیلی خوشگله

گفتم مسعود یادت باشه برای رسیدن به مهتاب چقدر تلاش کردی

چقدر التماس کردی

تو مهتاب رو راحت به دست نیاوردی

این رو هم بگم که یکی دوبار خانه هم رفته بودیم و مهتاب من و همسرم رو میشناخت

من اولش جدی نگرفتم

ولی از فردای اون روز مسعود هر روز ساعت 4 که دانشگاه تعطیل میشد میرفت با کتی بیرون و ساعت 7 میومد دانشگاه کارت میزد و میرفت

اون موقع موبایل خیلی کم بود و مهتاب راحت به مسعود دسترسی نداشت

اوایل می تونست مهتاب رو بپیچونه و بهش میگفت تو طبقات هستم میرم پیش همکاران

یه روز به من گفت اگه مهتاب زنگ زد بهش بگو تو طبقاتم گفتم من نمی گم. مسعود خجالت بکش من با مهتاب نون و نمک خوردم اخه چه مرگته ؟

حرفمون شد و حسابی زدیم تو کاسه کوزه هم

چند روزی با هم حرف نمی زدیم

تازه فهمیدم که به کتی نگفته متاهله

چند وقتی به همین منوال گذشت تا اینکه حسابی به هم وابسته شدند تا اینکه کتی به مسعود گفت باید بیای خواستگاری

مسعود اومد پیش من و گفت علی چکار کنم ؟؟

گفتم خاک بر سرت من از کجا بدونم. باید راستش رو بگی

مسعود جون هر کسی که دوست داری تمومش کن

با هم رفتند بیرون و مسعود بهش گفت

فردای اون روز مسعود داغون اومد

گفتم چی شد ؟

گفت بهش گفتم و اولش که شوکه شد بعد هم حسابی از خجالتم دراومد

خلاصه این قضیه برای یکی دوماه تموم شد و مسعود هم تقریبا به نبودش عادت کرد

تا اینکه کتی زنگ زد و گفت باشه با همین شرایط ادامه بدیم

و دوباره روز از نو روزی از نو

چند ماه بدین منوال گذشت تا اینکه برای کتی خواستگار اومد

یه خلبان که خارج از کشور زندگی میکرد(اگه اشتباه نکنم هلند)

دوباره مسعود داغون شد و اومد سراغ من که علی چکار کنم

گفتم مسعود ادامه دادن اشتباه بود و هست بذار بره سراغ زندگیش

مگه تو میتونی با کتی ازدواج کنی ؟؟

گفت نه

گفتم از من میشنوی تمومش کن بذار بره سراغ زندگیش

دوباره چند وقتی رو داغون بود

کتی نتونست با نبود مسعود کنار بیاد و جواب رد داد و دوباره شروع شد

دیگه حتی تلفن ها به خونه هم کشیده شده بود و وقتی مسعود خونه بود کتی بهش زنگ میزد

یک روز که کتی زنگ زده بود مسعود گوشی اتاق خواب رو برداشته بود و صحبت می کرد که گوشی پذیرایی رو مهتاب برداشته بود و کل مکالمه رو گوش کرده بود

فردای اون روز مسعود بهم گفت : علی دیشب این اتفاق افتاد و مهتاب ازم پرسید این دختره کیه ؟

بهش گفتم دوستمه

گفتم خب ... بعدش ؟؟

گفت هیچی میدونی مهتاب خیلی باکلاسه و این مسائل رو درک میکنه

گفتم مسعود دهنت ... شد

گفت نه بابا

گفتم خدا کنه که اینطوری که میگی باشه ولی کاش سرت داد میزد کاش کتک میخوردی

امان از روزی که زن برات نقشه بکشه

چند روزی گذشت و یه روز مسعود اومد گفت علی ضامن من میشی

گفتم آره برای چی میخوای ؟؟؟

گفت وام اجاره میخوام بگیرم بدم به پدرزنم

پدر مهتاب گفته خونه شما کوچکه بیا خونه من که بزرگتره فقط من پول مستاجر رو ندارم بدم تو بده

خدا انشاالله خیره

وام رو گرفت و داد به پدر مهتاب و تمام وسائل رو جمع کردند و روز اسباب کشی مشخص شد

همه اسباب رو که چیدند بابای مهتاب با یک چمدان که لباسهای مسعود توش بود اومد و داد به مسعود و گفت روز دادگاه میبینمت

یعنی به همین راحتی تمام اسباب مهتاب رو بدون دعوا و بدون اینکه کسی بفهمه آورد خونه و مسعود آواره خیابونا شد

چند شبی رو تو مسافرخونه میخوابید

گریه میکرد ولی کاری نه از دست من برمومد و نه از دست هیچ کس دیگه

بعد از طلاق چند وقتی رو با کتی ادامه داد

کتی بهش گفت بیا خواستگاری 3مسعود به پدر کتی زنگ زد و پدر کتی هم گفت تو اگه زندگی کن بودی با زن اولت می موندی

همین مونده که دختر دسته گلم رو بدم به تو

مهتاب رفت فرانسه

کتی هم ازدواج کرد

و مسعود چند سال بعد با یکی از دانشجویان ازدواج کرد

و الان یه دختر 16-17 ساله داره

انشاالله که عاقبت بخیر بشه

انشاالله که هممون عاقبت بخیر بشیم

 

 
 

alireza jafari

 

موضوعات

بیوگرافی خوانندگان
اخبار موسیقی
ترانه
ترانه های قدیمی ایرانی
اجتماعی
خانواده
خاطره
 

آرشيو مطالب

اسفند ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
اسفند ۱۴۰۱
آبان ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آذر ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
تیر ۱۴۰۰
خرداد ۱۴۰۰
اردیبهشت ۱۴۰۰
بهمن ۱۳۹۹
دی ۱۳۹۹
آذر ۱۳۹۹
خرداد ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
آرشيو
 

پیوندهای روزانه

لینکدونی ابهر
 

پيوند ها

نیک صالحی
آموزش نقاشی
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

Weblog Themes By Blog Skin
 

 

 

اسلایدر

" />