
بابا جونم ، 90 روزه که رفتی
دلم می خواد باهات حرف بزنم. از کودکی شیرین از دست رفته ام بگم.
از سختی هایی که کشیدی و خم به ابرو نیاوردی.
از دست دادی و خندیدی.
درد داشتی و آرام نگاه می کردی.
برای همه پدری کردی. برای همه مهربونی کردی.
بابا چقدر صبور بودی !!!
بابایی راست می گفتی، دنیا اصلاً ارزش نداره. هیچ فرقی نمی کنی که چقدر ثروت داشته باشی. باید بگذاری و بروی.
مهم اینه که از خودت چی جا بذاری. برای مراسمت مسجد جا نداشت. خود من هم تعجب کرده بودم. چه آدمایی اومده
بودند. خیلی هاشونو، بیشتر از 20 سال بود که ندیده بودم. تو خودت مهموناتو دعوت کردی و ما فقط پذیرایی کردیم.
بابایی ببخش که پسر خوبی برات نبودم. اگه برات کم گذاشتم. اگه بهت بی توجهی کردم. هرچند که هیچ وقت گله نکردی . هرچند هر
کاری از دستم براومد برات کردم.
حس نداشتن پدر و مادر، ربطی به سن و سال نداره . تو هر سنی که باشی، از دست دادنشون سخته.
بابا،کجا سراغتو بگیرم؟
زیر تکه ای سنگ سیاه که نام تو را با خطی خوش و سفید رنگ رویش نوشته اند؟
پشت ابر های پنبه ای آسمان داغ تابستان؟
لابه لای خاطراتم؟......
فقط می دانم که روز پدرکه می آید ؛ تو نیستی. تو نیستی که با نگاه مهربونت یه دنیا آرامش رو بهم هدیه بدی
من برای تو نگران نیستم . میدونم که جات تو بهشته . پیش عمو علی. مگه میشه علیمحمد دست برادرش رو نگیره؟
بابایی یه دنیا حرف دارم ....
روحت شاد بابایی
برچسبها: محمد مهدی جعفری