 |
|
جملات حکیمانه 1 |
|
چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ |
 |
| |
|
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد كه در فاصله ای دور از خانه اش روییده بود. برچسبها: جملات حکیمانه
ادامه مطلب... |
| |
 |
|
|
 |
| |
 |
|
السلام علیک یا اباعبدالله |
|
پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ |
 |
| |
|
ای اشک غم بیا و یاری کن خون دلم ز دیده جاری کن
خشکیده شد جوانه ی جانم این کِشته را تو آبیاری کن بیا برادر سر به شانه ام بگذار که تو بنالی تلخ و من بگریم زار سیمای غم در اشک من پیداست سوز دل من از سخن پیداست اینجا گلی دگر نمی روید از آفتی که در چمن پیداست
بیا برادر سر به شانه ام بگذار که تو بنالی تلخ و من بگریم زار نه سایه ی سردی که کسی در ان بیاساید نه شوق خوشحالی که لبی به خنده بگشاید نه عابری پیداست نه کاروان مانده نه خیمه ای پیداست نه سایبان مانده به سرخی خونی که تا ابد جاریست شقایقی پرپر به پای هر خاریست |
| |
 |
|
|
 |
| |